194/ موعه بابا اژدها که نیست

وقتی هر ۲ سال یکبار اعلام می‌کنم که می‌خوام موهامو کوتاه کنم، مامانم بدون هیچ تغییری در رویه طی این سال‌های متمادی ۲ تا چیز رو میگه:

• مگه زده به سرت؟ مگه عقلت کمه؟ انگار که این تصمیم که دلم می‌خواد موهام کوتاه بشه به اندازه‌ای اشتباهه که نباید حتی بهش فکر کرد.

• باز کی موهاشو کوتاه کرده تو جوگیر شدی؟ باز کی رو دیدی؟ انگار که من نمی‌تونم همچین تصمیم ساده‌ای رو بگیرم و حتما یک نفر باید درش دخیل باشه.

راستش همیشه جوری رفتار می‌کنه که انگار به جای من صاحب موهامه. این خیلی عجیبه چون خانواده‌ی من تو هیچ تصمیم زندگیم دخالت نداشتن و همیشه به انتخاب‌هام احترام گذاشتن. ولی اینکه همیشه انقدر نسبت به موهام گارد داره برام ناشناختش با وجود اینکه اتفاقیه که بلا استثنا هر چند سال یکبار رخ میده. کاشکی میشد بگم بابا دو تا شویده دیگه تِیک ایت ایزی. تو که می‌دونی من آخر سر کار خودمو می‌کنم... ولی خب سیاست این چند ساله‌ام این بوده که تا جایی که میشه از جنگ اعصاب دوری کن، آخر سر خیلی ملو تغییرات رو وارد زندگی کن.

نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۱ساعت 22:27 به قلم میرا