راستش با اینکه الان تو زمستونیم و خیلی وقته که از بهار گذشته، با اینکه خیلی وقته که تو یه مرز جغرافیایی نیستیم و آدمهای اطرافت مثل آدمهای اطراف من فارسی صحبت نمیکنن، هنوز هم من وقتی میخوام تو ذهنم با کسی مکالمهای داشته باشم و راجع به کارم، زندگیم و وضعیت کشور و دنیا صحبت کنم، تو رو هم تو محیط قرار میدم. بیشتر وقتها خونهی شماییم و دارم با بابات صحبت میکنم. یعنی حتی با خودت هم صحبت نمیکنم. تو فقط هستی. یه ناظر خاموش. ولی خب بودنت و این احساس که من رو میبینی و به حرفهام گوش میکنی، بهم یادآوری میکنه که تو کسی نیستی که به راحتی فراموش بشی.
راستی الان زمستونه، چند وقت دیگه تولدمونه. راستش آرزو میکنم این وبلاگ رو یه جوری پیدا بکنی. برای همینه که دارم انقدر صریح حرفهامو میزنم. چون فکر میکنم اگه بفهمی چه احساسی بهت داشتم، بالاخره بتونم ازت گذر کنم و دیگه به فکرت نیوفتم. یه پایانی که حق این احساسه. پایانی که حتی بعد از تموم شدن بهاری که به خودم قولم داده بودم فقط تا آخرش دوستت داشته باشم، هنوز هم برام دور از دسترسه.
نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی ۱۴۰۱ساعت 10:57 به قلم میرا