I'll love you only till this spring
봄바람처럼
***
احساساتی که تو بهار سال 97 شروع شد و بعد از چهار سال، دارم تو بهار بهشون پایان میدم.
***
سه شنبه میری یا چهارشنبه؟ حتی اینم نمیدونم.
***
تو آدم خوبی هستی.
و اینکه نمیتونم و نمیخوام داشته باشمت غمگینم میکنه.
***
میدونی اینکه این احساسات پایان درخوری نداشته باشه یه جورایی ناعادلانهاس. فکر کنم برای همین هیچوقت نتونستم باهات درست و حسابی خداحافظی کنم. اگه خیال کنم این یه خداحافظی دوستانهاس، همه چیز آسونتر نمیشه؟
***
میدونی، دوست داشتن تو بهم هیچ آرامشی نداد.
***
تا آخر این بهار، به جای تمام وقتهایی که خودم رو سرزنش کردم و از فکر کردن بهت فرار کردم، بهت فکر خواهم کرد.
***
میدونم آدمی که من دوستش دارم توی واقعی نیست. تصویری از توعه که تو ذهنم ساختم.
***
سلام بهار خداحافظ!
(حتی اسمت که یه روزی قلبم رو به درد میاورد
دیگه بهم احساس پشیمونی نمیده
میخوام جوری که انگار همه چیز رو فراموش کردم به زندگی ادامه بدم
و فقط یک بار دیگه اتفاقی تو رو ملاقات کنم
بادی که آروم میوزه،
نشونههای کمرنگ یک فصل
برام ناآشنا نیستن
پس دستم رو دراز میکنم، محض احتیاط
بهار،
عزیزم، خیال میکنم تو همیشه بهار من بودی
مثل اون صدای گرمی
که اسمم رو صدا میزد
خیال میکنم یه آرزوی دوستانهاس
که حالت خوب بوده باشه
به زیبایی همیشهای
سلام، خداحافظ)
***
تو رفتی،
و من چند روزیه که با موفقیت دارم بهت فکر نمیکنم. ولی خب هنوز خوشحال نیستم، چون اون پایانی که لیاقتمونه رو نداشتم.
***
روزهاست که حتی اسمت هم تو ذهنم نمیاد.این درسته که از دل برود هر آنکه از دیده رود؟ اگه اینطوری باشه که هیچ عشقی حقیقی نیست.
***
تو داری چیکار میکنی؟
به زندگی جدیدت عادت کردی؟ اونطوری که انتظارشو داشتی هست؟ آب و هوا چهطوره؟ زندگی تنهایی سخت نیست؟ امیدوارم کمتر احساس تنهایی بکنی. کارهایی که اینجا نمیتونستی انجام بدی رو اونجا با خیال راحت انجام میدی؟ دلت تنگ نشده؟ امیدوارم خیلی بابت مامانت ناراحت نباشی. روزهاتو چهطور میگذرونی؟ خوب غذا میخوری؟ شبها که از سرکار میای چهطوری از وقتت استفاده میکنی؟ هنوز کتاب میخونی؟ همه چیز انقدر برات جدید و جالب هست که تا ماهها احساس روزمرگی نکنی؟ از تصمیمت پشیمون نیستی؟ امیدوارم از تصمیمت پشیمون نباشی.
من دارم چیکار میکنم؟
من هر روز دارم تلاش میکنم تا غرق نشم. تلاش میکنم تا مثل تو خودمو نجات بدم. هفتهها بهت فکر نمیکنم و حتی خیلی وقتها یادم میره تویی بودی و منی بودم که دوستت داشتم. انقدر سرم شلوغه که استرسش رودههامو داغون کرده. از طرفی دلم میخواد قرار بذارم ولی از طرف دیگه نه حالشو دارم نه وقتشو نه پولشو. دلم برات تنگ نشده، فقط نگران اینم که خوشحال نباشی. هنوز اینجا مینویسم چون قول داده بودم تا آخر بهار دوستت داشته باشم.
***
به آخر بهار رسیدیم.
به طرز عجیبی که حتی برای خودم هم قابل باور نیست، بهت هیچ حسی ندارم.
بعد 4 سال سر و کله زدن و قبول کردن و نکردن احساساتم، الان میتونم بهشون پایان بدم.
تو جزئی از گذشته شدی. من از تو گذشتم. ممنونم که بهم اجازه دادی اولین عشق یک طرفهام رو تجربه کنم. حالا ازت میگذرم تا خوشحالتر باشم و تو رو تو خاطراتم و زمان خوبی که گذروندم رها میکنم.
بهترین پایان برای ما همینه. همین احساس رهایی که پیدا کردم.
خدانگهدار.
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 21:1 به قلم میرا