یه ماه قبل از ۲۰ سالگیم شروع کردم به نوشتن یه برنامهی جامع و کامل برای ۱۰ سال آیندهی زندگیم -یعنی از ۲۰ سالگی تا ۳۰ سالگی، اسمش هم شد دهه ۲۰ سالگی-. از کوچیکترین و بیاهمیتترین کاری که میخواستم انجام بدم (مثل سوار شدن یه زیپ لاین خیلی خفن) گرفته تا مهمترین کارهایی که مسیر آیندهی زندگیم رو تعیین میکنه (مثل گرفتن پذیرش دانشگاه). با در نظر گرفتن زمان انجامشون؛ یعنی اینطوری: ۲۷ سالگی: آوردن اولین گربه.
البته که میدونم زندگی بالا پایین زیاد داره و باید بالانس زیادی داشته باشم ولی خب اینطوری یه سری هدف و مسیر برای خودم در نظر گرفتم که حتی فکر کردن بهشون و دونه دونه تیک زدنشون تو همین ۸ ماه هم، برام خیلی لذتبخش بود.
اینارو نوشتم که بگم وقتی داشتم برای خودم برنامه مینوشتم، همش به این فکر میکردم که میرای ۳۰ ساله چه شکلیه و تو چه موقعیتیه. ولی خب این اواخر خیلی به میرای ۲۸ ساله فکر کردم.
عجیبه نه؟ خودمو در حالی تصور میکنم که تو ۲۸ سالگیم برای اولین بار بعد از رفتن، دارم بر میگردم ایران و دونه دونه آموزشگاهها و دانشگاه و استادام و جاهایی که تو ۲۰ سالگی برام مهم بودن رو چک میکنم. تمام راهها رو مثل وقتی که تو ۲۰ سالگی طی میکردم طی میکنم؛ با اتوبوس میرم ستارخان و وقتی دارم از پل هوایی به سمت باور میرم، تنها چیزی که تو ذهنم پلی میشه آهنگ آیوعه:
So are happy now? Finaly happy now?
حس میکنم ۲۸ سالگی زمانیه که بالاخره میتونم به این سوال جواب بدم. حس میکنم ۲۸ سالگی زمانیه که میتونم بگم بالاخره به بهار رسیدم. میتونم مثل بقیهی آهنگ بگم:
ما زیر خورشید نارنجی، بدون سایه با هم میرقصیم. به هیچ برنامهای برای جدایی نیازی نیست. تو خاطرات زیبا همدیگه رو میبینیم.
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۱ساعت 22:10 به قلم میرا