182/ گل وحشی، بالاخره!

فکر کنم فقط در صورتی که مثل نامجون و آیو کار کرده باشی بتونی از دهه‌ی بیست سالگیت به عنوان گل یاد کنی. وایلد فلاور و لایلاک؟ چیزی که من از اطرافیانم دیدم هیچ شبیه این چیزا نبود. برای کسایی که من دیدم، دهه‌ی بیست سالگی مثل بحرانی بود که تو ۳۰ سالگی به اوج رسید و بعدش ازش عبور کردن. پر بود از نرسیدن و نشدن و نتونستن. یعنی می‌خوام بگم مردم معمولی معمولا تو ۳۰ سالگی افسردگی می‌گیرن به خاطر چیزی که بهشون گذشته؛ نه اینکه بگن خب تا الان خوب زندگی کردم، بریم به بخش بعدی.

یعنی منی که همیشه سعی می‌کنم بدون پشیمونی زندگی بکنم، اگر تمام تلاشمو بکنم می‌تونم آخرش به چشم یه گل به دهه بیست سالگیم نگاه کنم؟ می‌تونم آخر مسیر مثل نامجون لبخند بزنم؟

نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۱ساعت 22:45 به قلم میرا