تو باید خوشحال میبودی. نه اینکه تو مملکت غریب دنبال تراپیست باشی. چرا نذاشتی امروزم فقط به عصبانی بودن بگذره و این همه غمگینم کردی؟ منی رو که حتی نمیتونم دوستت نداشته باشم.
نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور ۱۴۰۱ساعت 23:22 به قلم میرا
اینجا آرامگاه من است.
من در میان نُتهای زندگی، مینوازم سمفونی خاطرات ماه را.
در تلاش برای "بودن" آنچه هستم و "شدن" آنچه قادرم بشوم.
کاشکی میشد دوباره آروم و رونده و کوتاه بشم. با اصالت و با روحی عمیق.