120/ کاجاااا

اتفاقات در غیرمنتظره‌ترین حالت ممکن برام اتفاق میوفتن.

روزها بعضی وقت‌ها به قدری سریع و پر از اتفاقات مختلف می‌گذرن که باورم نمیشه توی ۶ ماه این همه تغییر بتونه اتفاق بیوفته.

تو این ۶ ماه اول بیست سالگیم، مدرک مربیگری ارفم رو گرفتم و تو آموزشگاه به عنوان کمک مربی شروع به کار کردم. وارد موسسه‌ی سجونگ شدم و ترم اولم رو همونجوری که می‌خواستم گذروندم. به استادم راجع به بورسیه‌ای که دوست دارم بگیرم اطلاع دادم و تمرین با پیانوی آکوستیک رو شروع کردم. به عنوان مربی موسیقی کودک شروع به کار کردم و امروز اولین حقوقم رو گرفتم. از فردا قراره با ۱۰-۱۲ تا بچه کار کنم و ۴ ماه و نیم دیگه به عنوان ارکستر کودکان با یه نمایش موزیکال ببرمشون روی صحنه؛ قراره ۲ تا شاگرد پیانو هم داشته باشم.

کلی جاهای مختلف رفتم و کلی آدمای مختلف رو دیدم. با یه سری آدما دوست شدم و با یه سری آدما قطع رابطه کردم.

الان می‌تونم راجع بهشون حرف بزنم چون به همشون رسیدم. ولی خب این هنوز اولشه. تمام تلاشمو می‌کنم به پیک زندگیم برسم. اگه هر روز آماده‌ی پذیرش چالش‌های جدید و اتفاقات خوب باشم، مثل همین الان می‌تونم با سرعتی که برام مناسبه حرکت کنم.

این همه اتفاقات جدید باعث شدن هر روز آدم متفاوت‌تری نسبت به روز پیشم باشم. این برام جنبه‌های مثبت زیادی داره و باعث میشه هر روز پیشرفت کنم ولی خب بعضی وقت‌ها هم گیجم می‌کنه. اینکه انقدر دارم حرکت می‌کنم، باعث میشه از خودم هم فاصله بگیرم. چند روز که می‌مونم خونه احساسات عجیبی بهم دست میده؛ انگار یهو خودم به خودم هجوم میارم. باید یه فکری بکنم که تعادل بیشتری به وجود بیام و با آمادگی کامل از استرسم کم کنم.

می‌دونم که می‌تونم انجامش بدم. پس:

가즈아아아아아아 <3

نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۱ساعت 23:58 به قلم میرا