یه مرحلهای از کتاب خوندن هست که تو کاملا پشیمون میشی به خاطر کتابهایی که خوندی. یعنی دوست داری به عقب برگردی و اون کتابا رو نخونی، اون داستانا رو ندونی، اون مشکلات و اتفاقا رو نپذیری.
این مرحله زمانی برای یه بوک وورم اتفاق میوفته که چند تا کتاب بزرگ (نه از لحاظ سایز) و تاثیرگذار بخونه.
مثلا تو وقتی گتسبی بزرگ رو میخونی ناخودآگاه در مواجه با آدما گیج میشی؛ دیگه نمیتونی قضاوتشون کنی و همش با خودت فکر میکنی که تو هم اگر جای اون میبودی رفتارت ممکن بود بدتر باشه. اونجاست که اونو میبخشی در صورتی که نمیخوای ببخشیش و ته دلت آرزو میکنی کاشکی این کتاب رو نخونده بودی.
وقتی این مرحله اتفاق میوفته حتی در جزئیترین باورهات هم دچار تردید میشی. با خودت فکر میکنی که درست و غلط واقعی چیه و وقتی به نتیجه نمیرسی دوباره کتاب میخونی تا بیشتر بدونی، بیشتر بفهمی. دوباره پشیمون میشی ولی بازم کتاب میخونی تا حقیقت رو پیدا کنی.
اینه داستان کتاب خوندن. نه میتونی ازش فرار کنی چون دوستش داری و راه فراری نداری و نه میتونی پشیمونیتو فراموش کنی. پشیمونی که از دونستن و فهمیدن این میاد که تو دیگه هیچ وقت اون آدم سابق نمیشی!
نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۷ساعت 20:31 به قلم میرا
|